|
موضوعات
آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه صفحات وبلاگ آمار وبلاگ
بستنی از همه چیز برای همه کس بستنی لذت بخش ترین!!
پنجشنبه 27 مرداد ماه سال 1390 :: 12:30 :: نویسنده : سعید
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد عشق طوفانی و متلاطم است عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند عشق یک فریب بزرگ و قوی است عشق در دریا غرق شدن است عشق بینایی را می گیرد عشق خشن است و شدید و ناپایدار عشق همواره با شک آلوده است از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند عشق تملک معشوق است عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند در عشق رقیب منفور است، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
شنبه 22 مرداد ماه سال 1390 :: 18:10 :: نویسنده : سعید
سلام! بدون هر گونه مقدمه چینی باید بگم که اصولاً من نوزاد بدشانسی هستم. یه چیزی تو مایه های دالتون ها توی کارتون لوک خوش شانس. البته باید بگم که اونا در مقابل من برای خودشون یه پا لوک خوش شانسن. شاید فکر کنید که من از اون دسته نوزادانی ام که چون دختر خاله ام مای بی بی چیک چیک خریده و من فقط ساده شو دارم احساس بدشانسی مفرط می کنم، ولی باید بگم که سابقه بدشانسی من به دوران جنینی و حتی قبل از اون برمی گرده. اصلاً بذارید از اول شروع کنم: از ماجراهای جنینی و حلق آویز شدن توسط طناب دار( منظور بند ناف مشترک میان بنده و والده محترمه) که بگذریم، می رسیم به لحظه تاریخی تولد که با شور و شوق در حال گذراندن دوران نقاهت در داخل شکم والده محترمه بودیم که یهو بدون هیچ مقدمه چینی قبلی پا به عرصه وجود نهادیم!( فعل جمع که به کار بردم فقط به خاطر احترامه نه این که فکر کنید من دو قلو بودم!)پا به عرصه وجود نهادن همانا و قطع شدن برق همانا. همین که به دنیا اومدم به علت خاموش شدن وسایل گرمازای برقی، اون هم توی اوج زمستون به شدت مثل بستنی قیفی یخ زدم. برای این که یخ تنم آب بشه و به قول غیر معروف اظهار وجودی بکنم، تصمیم گرفتم که بزنم زیر گریه. ( ولی مثل این که گریه زد زیر ما!) همین که دهن مبارکم رو باز کردم که یه اوه اوه حسابی سر بدم، جناب شخص شخیص پرستار به شدت با کف گرگی کوبید توی دهن مبارکم و تمام دندونای نداشته ام ریختن توی دهنم، جوری که حتی نمی شد با خاک انداز جمعشون کرد. بعداً فهمیدم که خانم پرستار می خواسته بزنه به پشتم که چون برق نبوده محکم کوبیده توی دهنم. خلاصه بعد از این که با هزار دنگ و فنگ از بیمارستان مرخص شدیم به خانه مادربزرگ رفتیم. این که می گم دنگ و فنگ، ماجراش اینه که رئیس بیمارستان می خواست از من به خاطر قدم شومی که داشتم شکایت کنه چون با به دنیا آمدن من، برق که قطع شده بود هیچ، موتور برق اضطراریشون هم خراب شده بود. برای همین بیشتر بیماراشون فلنگو بسته و رفته بودن اون دنیا. این که چه طوری از دستشون خلاص شدیم دیگه بماند. به هر حال شب اول چون هیچ گونه شیری در کار نبود، بستگان محترمه لطف کردند و این قدر آب قند به خوردم دادند که احساس می کردم یه کله قند هستم و همه رو به شکل قند شکن می دیدم. تازه مگه بدشانسی من به همین جاها ختم می شد؟ نصف شب چون هوا به شدت ابری بود و توی جام حسابی سیل اومده بود بنای گریه کردن رو گذاشتم که از صدای گریه های من مادربزرگم بیدار شد. اون هم چه بیدار شدنی! چون فکر می کرد که من گرسنمه با چشمهای خواب آلود و در حالی که داشت خواب هفت پادشاه رو می دید قاشق قاشق آب قند رو توی صورت مبارکم خالی می کرد و صبح وقتی همه از خواب ناز بیدار شدن تا نوزاد خوشگل و خوش قدم رو نگاه کنن و صورت ماهشو ببوسن، چیزی جز یه توپ سیاه لرزان، که همانا یک کوه مورچه بودند که داشتند روی صورت بنده موج مکزیکی می رفتند، ندیدند. مورچه ها هم از این که صبحانه ای به این خوشمزگی گیرشان آمده بود در پوست خودشان نمی گنجیدند و کم مونده بود که مثل ذرت بو داده از خوشحالی بترکند.( مورچه بو داده رو تصور کنید!) روز بعد به خانه خودمان نقل مکان کردیم چون مادرم فکر می کرد که من دیگه اونجا امنیت جانی ندارم. بعد خودش رفت تا یخ حوض رو بشکنه و لباس چرکای من رو توش بشوره. من هم که هی فرت و فرت اظهار وجود می کردم یهو گریه ام گرفت. همین که شروع کردم به گریه، مادرم به خواهرم که تنها دو سال قبل از من قدم مبارکش رو به این دنیا گذاشته بود گفت: این بچه رو ساکت کن! و آخرین چیزی که دیدم این بود که یه بالش گنده به طرف دهن مبارکم فرود اومد و بعد فریاد پیروزمندانه خواهرم در گوشم پیچید که می گفت: مامان ساکتش کردم! در حال حاضر هم در بیمارستان سوانح و خفگی(!) در حالت کما به سر می برم. دیروز مادر و پدرم اومدن و گفتن که حاضرن اعضای بدن نوزاد سه روزه شونو اهدا کنن ولی دکتر گفت: مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه؟ راستی امروز پنجمین روز از تولدمه، دیروز از کما خارج شدم. تا چند دقیقه پیش هم داشتم خواب می دیدم که دارم روی پوشکم اسکیت سواری می کنم. در حال حاضر هم دارم به بخت بدم فکر می کنم که سه روز از عمرم بی خودی تلف شد!( این هم یه جور بد شانسیه دیگه!)
سه شنبه 31 خرداد ماه سال 1390 :: 09:37 :: نویسنده : سعید
جمعه 20 خرداد ماه سال 1390 :: 20:25 :: نویسنده : سعید
مرجع خبری پرسپولیس : تیم فوتبال پرسپولیس با عبور از سد ملوان پنجمین بار قهرمان رقابت های جام حذفی ایران شد.
به گزارش مرجع خبری پرسپولیس؛ شاگردان علی دایی با وجود شکست یک بر صفر مقابل ملوان در ورزشگاه تختی انزلی به لطف پیروزی 4-2 در بازی رفت فینال جام حذفی در مجموع با نتیجه 4-3 دومین بار پیاپی قهرمان جام حذفی ایران شد.
مهرداد اولادی مهاجم سابق پرسپولیس در دقیقه 18 تک گل ملوان را به ثمر رساند اما شاگردان علی دایی با ارائه یک بازی منطقی و به لطف پیروزی 4-2 در بازی رفت جام قهرمانی را بالای سر بردند. پرسپولیس پیش از این چهار عنوان قهرمانی در کارنامه داشت که با این قهرمانی به رکورد استقلال که پنج قهرمانی در جام حذفی داشت، رسید.
جمعه 20 خرداد ماه سال 1390 :: 20:19 :: نویسنده : سعید
جاناتان که ناشـــنوا متولد شده است بعد از عــمل جراحی
برای اولین بار صدای مادرش را میشنود. پــستانک کودک پس از شنیدن صــدای
مادر از شدت هیجان از دهانش می افتد. پدر از این لحظه بیادماندنی فیلمبرداری میکند... مادر: سلام. پستانک از دهان کودک می افتد. جاناتان با دهانی باز مــتعجب و شگفت زده مادرش را نگاه میکــند! مادر: این صــدا رو میتونی بشنوی؟ جاناتان لبخندی میزند. مادر:سلام عزیزم. صدا رو میشنوی؟! کودک و مادر هر دو میــــخندند...
بقیه در ادامه مطلب....
ادامه مطلب ... پنجشنبه 5 خرداد ماه سال 1390 :: 10:38 :: نویسنده : سعید
دیروز طبع شعرم یه قل زد اینو گفتم .... چه دنیایی چه رنگی ** چه رویای قشنگی چه دریایی چه دردی ** چه صورتهای زردی چه زندونی چه بندی ** چه دیوار بلندی چه آوازی چه حر فی ** چه آدمای پرتی! چطور بود؟؟
دوشنبه 2 خرداد ماه سال 1390 :: 11:41 :: نویسنده : سعید
به گزارش خبرگزاری فارس، خبر تلخ است و توضیح بیشتر برایش، سخت: "ناصر حجازی دروازهبان و مربی سابق فوتبال ایران که با شدت گرفتن بیماری و به کما رفتن در بیمارستان کسری تهران بستری شده، امروز درگذشت. " حجازی که از ماهها پیش به دلیل بیماری ریوی بارها راهی بیمارستان شده بود، با روحیه خوب و قوای جسمانی که داشت، به سلامت به منزل بازگشت اما این بار و پس از رفتن به کما، بازگشتی به خانه نداشت و در منزل ابدیاش آرام گرفت. حجازی مبارز خوبی بود اما اینبار انگار دست مرگ، قویتر از پنجههای قرص و محکم او بود که سالهای سال راه را بر توپ بسته بود. او نمیخواست کسی ضعف جسمی و درد کشیدنهایش را ببیند تا همچنان نماد جسارت و اتکا به نفس باشد و کسی هم این روزها را ندید. حجازی خیلی زودتر از اینکه بسترنشین شود، تسلیم مرگ شد تا ایستاده جان داده باشد. فقط میتونم بگم حیف....
پنجشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1390 :: 10:22 :: نویسنده : سعید
سلام به همه برنامه ای که امروز گذاشتم زبان برنامه نویسی ++ Borland c ورژن 5.02 البته این زبان امروزه کاربرد چندانی نداره ولی محیط بسیار خوبیه برای یاد گیری برنامه نویسی... این مژد ه رو هم بدم که بزودی یه وبلاگ خوب برای آموزش این زبان و دروس مربوط به دانشگاه رشته ی نرم افزار راه اندازی میکنم. امید وارم مورد استفاده قرار بگیره. با نظرات سازندتون منو خوشحال میکنید... یه نکته رو یادم رفت برای استفاده از این به Winrar نیازه که از لینک زیر میتونید دانلودش کنید. http://www.p30world.com/archives/001401.php
چهارشنبه 15 دی ماه سال 1389 :: 19:32 :: نویسنده : سعید
اولین چیزی که این کودک هر روز صبح میگوید آیپد است. این کودک که هنوز دو سالش تمام نشده فقط قادر به گفتن جملات ابتدایی است. او حتی نمیتواند لباس و کفش خود را بپوشد، اما به طور شگفتانگیزی میتواند نمایشگر آیپد را unlock کند، برنامههای کاربردی مورد علاقه خود و آلبوم عکسها را بازکند و حتی روی چهرهها زوم کند. این کودک هنوز نمیتواند یک سه چرخه سوار را براند،اما میتواند دربازی پرندههای عصبانی سنگ پرتاب کند. اما تا به حال نتوانسته هیچ خوکی را بکشد. منبع:www.itnewsway.ir |
||||||
نویسندگان
پیوندها
آخرین مطالب
|
||||||